تبليغاتX
مادر روحانی


مادر روحانی



زیر چشمانم را به یاد اسمان اشنایی مان ابی کردم

سایه ی سبزی پشت افتاب چشمانم میزنم تا رنگ سیاه چشمانم بیشتر معلوم باشد

اخر میگفتی رنگ سیاه را خیلی دوست داری

داری میروی

میگویی حرف اخر را بزن

میگویم هیچ وقت دوستت نداشتم

دروغ میگویم

وسیاه میکنم وجودم را

همان رنگی که تو دوست میداشتی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 7:35 توسط مونا| |

من از این شهر امید

شهر توحید که نامش مکه است

و غنوده است میان صدفش کعبه ی پاک

قصه ها میدانم

دست در دست من اینک بگذار

تا از این شهر پر از خاطره دیدن بکنیم

هر کجا گام نهی در این شهر

و به هر سوی که چشم اندازی

میشود زنده بسی خاطره ها در ذهنت

یادی از ابراهیم٬انکه شالوده ی این خانه بریخت

انکه بتهای کهن را بشکست

انکه در درگه دوست٬پسرش را که جوان بود به قربانی برد

یادی از هاجر و اسماعیلش

مظهر سعی و تکاپو و تلاش

صاحب زمزمه ی زمزم عشق

یادی از ناله ی جانسوز بلال

که در ان دوره ی پر خوف و گزند٬به احد بود بلند

یادی از غار حرا مهبط وحی

یادی از بعثت پیغمبر پاک

یادی از هجرت و از فتح بزرگ

یادی از شعب ابی طالب و ازار قریش

شهر دین٬شهر خدا٬شهر رسول

شهر میلاد علی٬شهر نجوای حسین در عرفات

شهر قران و حدیث

شهر فیض و برکات

                                                                          ((ایت الله خامنه ای))

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 15:31 توسط مهسا| |

  خانومها  حق انتخاب محدودی دارند به ناچار باید منتظر بمونند تا  احیانا کسی پیدا بشه و در حق ما لطف کنه و به خواستگاریمون تشریف بیاره

ممکه ما اصلا از طرف خوشمون نیاد اما چون خواستگار بهتری وجود نداره به ناچار قبولش کنیم

خوب این یه نوع ظلمه در حق ما

اما معتقدم کاریش نمیشه کرد و این روال تا ابد همینجوری ادامه پیدا کنه بهتره

چون اقایون انقدر پر رو تشریف دارند که حتی وقتی ۲۰ بار به خواستگاری دختر مورد علاقشون میرن باز بعد از اینکه خرشون از پل گذشت فراموش میکنن چه زحماتی برای رسیدن به عشقشون کشیدن و ادعا میکنن از خونه بابات نجاتت دادیم!!!

فکر کن!!!

این رسم زمونه ست خب کاریشم نمیشه کرد!!!

این موضوع رو برای این عنوان کردم که به این نکته برسم:

گاهی اوقات خیلی از ماها مجبور میشیم از بین بد و بدتر یکیش و انتخاب کنیم

ممکنه هیچ کدوم از مواردی که برامون جای انتخاب گذاشته قانع کننده نباشه اما برای اینکه بدتر

انتخاب نشه بد و انتخاب کنیم

مصداق این حرفم و ممکنه تو جامعه ی خودمون دیده باشید

یکیش همین جریان انتخابات ریاست جمهوری

وقتی کاندیداها سلیقه ای انتخاب بشن

ممکنه  اصلا هیچ کدوم از افراد منتخب رو دوست نداشته باشیم

اما از ناچاری برای اینکه یکی از اون کاندیداها که احتمالش هم زیاده انتخاب نشه

 رای نیاره میریم و به یکی دیگه رای میدیم

نمیدونم متوجه منظورم میشید یا نه

اما میخوام این و عنوان کنم که به جای اینکه تصمیم بگیریم تو انتخابات شرکت نکنیم و اینجوری اعتراض خودمون و نشون بدیم

بهتره با یه تصمیم منطقی بریم و کاری کنیم که طرفی که مدنظر  من وخیلی از

شماهاست تو این انتخابات پیروز نشه.

مخصوصا شما شهرستانیها که فکر میکنم خیلی هم به طرف علاقه دارید!!!

                                                ((ستاد مخفی تبلیغات ریاست جمهوری))

.

.

.

 پ.ن:اگه متنم مشکل نگارشی داشت ببخشید چون از سر کار اپ کردم و وقت نشد به چیزی که دارم تایپ میکنم خوب فکر کنم!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 8:49 توسط مهسا| |

از روزی که به تو اموخته اند بیماری عشق از وبا خطرناک تر است...

احساسم را با اب معدنی میشورم

و

قلبم را روزی سه بار ضد عفونی میکنم

پس جای نگرانی نیست!!

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:45 توسط مهسا| |

از وقتی که رفتی٬ علی همه اش بهانه می گیرد.طفلک زبان هم ندارد بگوید دلش برایت تنگ شده است.

از وقتی که رفتی٬ دیگر برنامه های تلویزیون هم چرت و بی مزه شده اند دیگران می گویند جالب است اما من یکی از هیچ کدامشان خوشم نمی آید.

از وقتی که رفتی٬ جنس ها همه به درد نخور شده اند٬ لیوان های خانه دانه دانه می شکنند دیگران می گویند حواس پرت شده ام اما٬ خبر از جنس ها ندارند.

از وقتی که رفتی٬ همه آرام صحبت می کنند. آن قدر آرام که دیگر حرف هایشان را نمی شنوم. بقیه هم طبق معمول از من ایراد می گیرند که نیاز به سمعک پیدا کرده ام. دیگر پزشک ها هم چیزی سرشان نمیشود به من می گویند قند خونم بالاست با این قند های بی مزه هم مگر کسی قند خونش بالا می رود؟! شکر آن قدر بی مزه شده است که برای خوردن چای٬ نصف فنجان شکر می ریزم و مابقی اش را از چای پر می کنم و دیگران می گویند به فکر خودم نیستم. آخر چای تلخ به من نمی چسبد.

بگذریم؛ از وقتی که رفتی همه از کارهایم ایراد می گیرند و تو نیستی که بگویی من بهترینت هستم.

 

                                                                       از وقتی که رفتی...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 7:43 توسط مونا| |

عموما افرادی قوی٬دارای اعتماد به نفس٬زنده دل٬

باهوش٬در ظاهر ارام٬و در باطن خروشان٬کنجکاو و تودار

قانع٬دارای حس ششم خوب٬منطقی٬بیزار از دروغ٬

کمال گرا میباشند.

تمام متولدین این ماه

تولدتون مبارک...

.

.

پ.ن:اصلا یادم نبود خصوصیات متولدین این ماه و اول ابان بنویسم

جالب اینه که هیشکی هم یاد اوری نکرد

به خاطر داشتن خوانندگان به این خوبی به خودم میبالم!!!

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 8:18 توسط مهسا| |

 
یادش به خیر 20سال پیش چه کسی فکر می کرد من! من که درسم تو مدرسه از همه بهتر بود واااای... سیکلمو بگیرمو شوهر کنم.                                                                                                   توی راه مدرسه بودم که امام قلی رو دیدم با همون نگاه اول عاشقش شدم. وقتی سر ساختمون ایستاده بود و کلنگ می زد با دیدن من دست از کار کشیدو زل زل تو چشام نگاه کرد. همون روز اومدم به دوستام گفتم کسی رو دیدم که سبیلاش که چه عرض کنم 40بیلش از بالای لبش تا پایین زانو هاش آویزون بود. ابرو هاشم که بزنم به تخته انقدر پر پشت بود که روی هوا معلق مونده بود و دستاشم از شدت کار پینه بسته بود. همونی که من می خواستم یه مرد! دوستام با شنیدن این حرف از شدت حسودی سعی کردن با صحبت کردن منو از کارم منصرف کنند و بعضیای دیگه هم فقط نگاه ترحم آمیزی به من می انداختند. من هم دلم برای خودم می سوخت چون می دونستم که قلبمو از دست دادم و حاضر نیستم با کس دیگه ای ازدواج کنم. بعد از اون روز همیشه از کنارش می گذشتم و امام قلی هم ما شاا... انقدر چشم پاک بود که تا نگاش به من می افتاد روشو یه سمت دیگه می کرد. ولی خب من می دونستم تو دلش یه چیز دیگه است. دیگه طاقت نیاوردم. یه روز عزمم رو جزم کردم و رفتم بهش گفتم: حاضری با من ازدواج کنی؟ اون که شوکه شده بود نگام کرد و بعد که متوجه شد من هم چنان با لبخند نگاش می کنم هر چی از دهنش در اومد بهم گفت. البته منم تو دلم تحسینش می کردم که بابا عجب پسر سر به زیریه حرف دلشو نمی زنه. مخصوصا اون لحظه ای که بهم گفت بابا به پیر به پیغمبر من ازت خوشم نمیاد. اگه خیلی دلت می خواد ازدواج کنی این همه پسر برو یکی دیگه رو تور کن. بعد از اون من دوباره ازش خواستگاری کردم و اون بهم گفت که می خواد فکر کنه. من هم 1هفته بهش مهلت دادم. وقتی یه هفته ی دیگه رفتم دنبال جوابم دیدم بر عکس همیشه اون جا نیست. خیلی دنبالش گشتم تا بالاخره بعد از چند ماه توی خیابون خرش رو گرفتم و گفتم منتظرم جواب منو بده . اون عاشقانه نگاهم کرد و گفت: نه! من اونقدر باهاش حرف زدم که حاضر شد با 1350سکه طلا به عنوان مهریه که به تعداد سال تولدش بود با من ازدواج کنه.
هی روزگار یادش به خیر سالهای جوونی حالا 7تا بچه ی قدو نیم قد از سر و کولم بالا می رن و هشتمی هم اگه خدا بخواد تا چند ماهه دیگه به دنیا میاد. غضنفرپسر بزرگم که 18سالشه می خواد زن بگیره و البته من بهش گفتم تا دختری حاضر نشه بهت مهریه بده برات زن نمی گیریم. پسر کوچکتر از اون هم به جرم ولگردی تو زندانه و اون یکی هم یه روز که دوستش داشته بهش از اون کوفتیا تزریق می کرده الهی شکر مرده. دختر بزرگمم به بهانه ی این که من و باباش درکش نمی کنیم از خونه فرار کرده.
ای بابا خدا رو شکر این چند تای دیگه هنوز اون قدر بزرگ نشدن که بخوان از این قرتی بازیا در بیارن.ااااااه این تقی هم که طبق معمول جاشو خیس کرده و داره ونگ می زنه . آخ دارم صدای امام قلی رو هم می شنوم که می گه زود تر یه چیز بیار کوفت کنیم تا مهریه ام رو اجرا نگذاشتم.
گذشته از این حرفا همه بهم می گن خانواده ی جالبی تربیت نکردی و لی من بهشون می گم با حرف مردم که نمیشه زندگی کرد. در دروازه رو می شه بست ولی در دهن مردم رو نه.
                           
 آخه شعار من تو زندگی اینه: فقط تفاهم
.
.
پ.ن:این داستان و مونا نوشته ولی من چون نام کاربریش و نمیدونستم و اونم فعلا به اینترنت دسترسی نداره به نام من اپ شد.
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:41 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin