تبليغاتX
مادر روحانی


مادر روحانی



می گویی باید با تو مهربان باشم, آن گونه که تو دوست داری

می گویی , می دانی که من دوست دارم؛ مرا دوست بداری

می گویی برای جا کردن خودم در قلبت باید چنین و چنان کنم.

می گویی بعضی از اخلاق هایم را دوست نداری

می گویی من باید تغییر کنم

.

.

.

می گویی برای هر کارم باید از تو اجازه بگیرم

اجازه؟! بگذار بخندم. از کوته فکری هایت خنده ام می گیرد!!!

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:6 توسط مونا| |

این ماه رمضان اگر هیچ فایده ای هم نداشته باشد, اما برای من یکی که سال به سال به سراغ مسواک نمی رفتم؛ بسیار مفید بوده

مادرم از کارم بسیار متعجب شده

و پدرم راضی است که من متحول شدم

آخر تا افطار 5,6 باری مسواک می زنم

و به مادرم سفارش می کنم

باز هم از آن خمیر دندان های ژله ای بخرد

خودم هم تمام پولم را صرف خرید این خمیر دندان های خوش طع کرده ام

آخر چاره ای نیست

.

.

.

من طاقت 15 ساعت گرسنگی تا افطار را ندارم!!!

.

.

پ.ن:عزیزان این مطلب واقعیت نداره و طنزه!!!!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:12 توسط مونا| |

_ خداحافظ

_ آخ بمیرم برات. چرا پات زخم شده؟ این طوری که نمی تونی راه بری. میخوای بذار بعدا برو

_ نه٬ دیر می شه. هر چی زودتر برم بهتره.

_ اما الان دیره. هوا تاریک شده. لااقل بذار صبح برو.

_ نه. خوبی شب به اینه که همسفرت ستاره هان. شب می رم. ستاره ها همسفرای خوبی ان.

_ اما لباس چی؟ لباسات بدن. نکنه تو راه مسخره ات کنن؟ نکنه یه وقت

 معذب باشی؟

_ نه عزیزم. با اینا راحت ترم. دیگه خیلی دیر شده. من باید برم. خداحافظ

 

و تو رفتی ....

                                     و نفهمیدی بهانه های عاشقانه ی مرا

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 13:25 توسط مونا| |

ماه من٬شناختم تو را

من ساده سخت در اشتباه بودم

که تورا عروس اسمان زندگیم خواندم

غافل از انکه حتی نورانی اتت هم از خورشید عشق من سرچشمه میگرفت!

و تو هم چنان در سیاهی غرورت می درخشی

و با حرف های نیشدارت زمین زندگی ام را خسوف میکنی

و من برای رصد ستاره های وجودت

                                                      دل به کویر خواهم زد!!

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:31 توسط مونا| |

تو از من کلی توقع داری

به من می گویی وقتی لباس آبی ام را می پوشم, زیبا ترمی شوم و از من می خواهی همیشه آن لباس را به تن کنم.

می گویی مرا دوست داری, به شرط آن که همیشه با تو باشم.

از خنده هایم لذت می بری و توقع داری به همه ی حرف هایت بخندم.

به من یاد آوری می کنی که دختری مثل من باید چنین و چنان باشد.

تو ازمن کلی توقع داری

و من تنها یک خواهش از تو

کاش واقعا عاشقم بودی!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:40 توسط مونا| |

من تنها نیستم...

من مرغ عشق هایی دارم که هر روز عاشقانه ترانه سر می دهند.

پنجره ی خانه ی ما رو به سوی امید باز می شود. حیاط خانه مان پر از اقاقیاست و شقایق هایش هر روز حرف هایی برای گفتن دارند.این جا حتی تابلویش فقط باغ است و گل

فرش خانه ی ما از دست بافت گران تر است. زیر پای ما گل ها نفس می کشند و ستاره ها٬ سقف خانه مان است...

چه خوب است گاهی دروغ گفتن...گاهی به زبان آوردن آرزوها هر چند حقیقت نداشته باشند!!!

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:ممنون که وقت گذاشته و نوشته منو خوندید

اما....

من آدم مهربونی هستم به خاطر همین تقاضا میکنم کسانی که از نوشتم خوششون نمیاد خودشونو ناراحت نکنن من نیازی به کامنت اونا ندارم لطفا برای پست من کامنت نذارن!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 18:42 توسط مونا| |

این روزها در هر مغازه ی کوچک و بزرگی عشق میفروشند.

دیگر حتی روزنامه فروش محل هم عشق های رنگی اورده است.

تازه برایش جایزه هم گذاشته اند.

سبزی فروش دیگر سبزی نمیفروشد.

و نانوا در نانوایی اش فریاد فروش عشق سر میدهد.

ظاهر این عشق ها با بسته بندیهای زیبایشان وسوسه انگیز است.

دخترک وسوسه میشود...

دست در جیبش میکند...

گویی پولش کافی نیست

نانوای عشق مهربان است

به ازای روسری دختر ۲کیلو عشق میفروشد!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:58 توسط مونا| |

پرده ی زیبای صورتت نگذاشت

تا به بذر بی وفایی که

بیرون از پنجره ی دلت کاشته بودی پی ببرم...!!!!

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 8:35 توسط مونا| |

 

آي رهگذر فرياد نكن كه راه زودتر تمام شود. راه براي توست. از درختانش لذت ببر آيا واقعا آسمان آبي برايت تازه نيست؟و آيا عطر گلها مشامت را تازه نمي كند؟

آهاي مادر!شكايت نكن كه چاي زودتربجوشد. صبور باش. چاي خواهد جوشيد. پس از انتظارش لذت ببر در اين فاصله كودكت را به آغوش بكش و به او بگو كه براي او منتظري. آن وقت است كه قل قل هاي سماور براي كودكت معنا خواهد داشت. حتي اگر فرصت دوستت دارم گفتن به اونداري اجازه بده تا سماور برايش بگويد.

پدر! شكايت نكن كه فرزندت قدر دان زحماتت نيست آيا تا به حال به او گفته اي كه پينه هاي دستت تنها به خاطر اوست؟ براي يك بار هم كه شده به پينه هاي دستت با خشم نگاه نكن  در هنگام كار آن ها را ببوس و به آن ها بگو كه با ديدن آن ها به ياد عزيز ترين كست مي افتي!

اي جوان نگو كه زمان زود گذر است تا به حال فكر كرده اي كه زمان بدون وجود تو چه معني خواهد داشت؟ اگر تو نبودي هر روز خورشيد طلوع و غروب مي كرد ولي اين تويي كه از زمان استفاده مي كني! زمان با تمام تلخي ها و شيريني هايش با وجود تو معني مي شود. تنها به ياد اميد هاي شيرين آينده نباش ! همين امروز هم مي تواند شيرين باشد اگر تو بخواهي!

 

اي انسان! به دنبال چه مي گردي؟ واقعا راه را گم كرده اي يا خودت خواستي تا سرگردان شوي؟ تو در اين جاده تنها نيستي به تابلو نگاه كن! سمت راست راه توست ورود به چپ ممنوع! اگر فرصت نگاه كردن به تابلو را نداري لا اقل به زمين نگاه كن راه سنگفرش شده گولت نزند! كمي بالا بپر! انبوهي از سراب پشت اين راه نهفته است از راه خاكي برو با وجود سختي همه چيزش حقيقي است درختان، گل ها، حيوانات...

چي؟ تو حتي زمين را هم نگاه نمي كني؟ براي یکبارهم که شده به آسمان نگاه كن اين راه از همه ساده تر است دست ها را بگير و محكم بفشار. گوشهايت راتيزكردي؟

                                                 او فرياد زد:" نحن اقرب اليه "

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 7:25 توسط مونا| |

بچه تر که بودم خیلی دوست داشتم به جنگل بروم. پدر سرم شیره می مالید؛ به باغ وحش می رفتیم و من همیشه دلم برای جانوران بی گناه داخل قفس می سوخت! باغ وحش که دردی را دوا نمی کرد به باغچه مان سر می زدم و با عروسک هایم خیال می کردیم که در جنگل قدم می زنیم.

اما حالا دیگر خانه مان تبدیل به آپارتمانی گشته که از کوچک ترین جایش برای سکنی استفاده می کنیم و این چنین شد که دیگر باغچه ای نداریم. اما به آرزویم رسیده ام. هر روز در جنگل قدم می زنم آخر تهران هم دیگر برای خودش جنگلی شده. آن قدر ماشین دارد که دیگر جای خلوت کمتر پیدا می شود. حیوان هم کم ندارد.آن قدر شیر می شناسم که مردم, سلطان جنگلش کرده اند.از حق که نگذریم قدرتشان هم کم نیست٬اما غذا که می بینند ادب یادشان می رود. دیگر به این نظام خلقت عادت کرده ایم. گرگ هایمان هم دور از چشم سلطان, کوچکتر ها را تکه پاره می کنند.حتی فیل هایی داریم که جز چاق شدن سرشان نمی شود.

دوزیست هایمان را هم تازه به دوران رسیده نامیده ایم. آبشش که در می آورند به کل یادشان می رود که قبلا چه بوده اند. حشرات موذی هم که کم پیدا نمی شود.سرمان را که بچر خانیم تا دلمان بخواهد جاندار بی استفاده که هنوز رمز خلقتشان را ندانسته ایم, می بینیم.گاهی وقت ها آرزو می کنم کاش حیوانات وحشی تهران هم قفسی داشتند!

جنگل خاکی مان امروزه آسفالت شده است و درخت هایمان هم با انواع و اقسام مختلف دود می کنند و ما نام این ها را تمدن نامیده ایم.

این ها را به خود می گویم و به خانه مان که دور و اطرافش حصاری به نام دیوار کشیده اند٬عادت می کنم.چاره ای نیست در قرن 21 باید متمدن بود!

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8:49 توسط مونا| |

 

جنگجوی اول: ببین، من هیچ کینه ای نسبت به تو ندارم چرا باید بیخود باهات دشمنی کنم؟

 

جنگجوی دوم: آره خب توی این بیابون لعنتی تو هم بهترین دوست و همراه من ّهستی ولی اینا مهم نیست .الآن وقت ٬ وقته جنگه باید جنگید.

 

_: اما آخه دلت میاد؟ ماه رو نگاه کن. ستاره ها دارن بهمون چشمک می زنن.

 

_: آره خیلی قشنگن. ولی کاریش نمی شه کرد. این رسم ماست. قدیم ترها پدرامونم همین کارو کردن.

 

 _: آخه آخر جنگ ما معلومه نه برنده داره نه بازنده. تهش اینه که هر دومون می میریم.

 

 _: دیگه ادامه نده. این یه رسمه. اگر چه شوم، ولی باید انجام بشه.

 

 

"دوست دارم" آخرین حرفی بود که بین آن ها رد و بدل شد. دست هم را به گرمی فشردند، همدیگر را بوسیدندو شمشیر را در آوردند. شمشیر ها را که به هم زدند. آخرین نسل دو قوم مخالف از بین رفت.

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20:38 توسط مونا| |

کودک بیچاره در شهر غریب میان دسته های عزاداری گم گشته است.

صدای شیون زنی می اید و مردانی که محکم به سر و سینه ی خود می کوبند.

دختر شیون نمیکند حتی قطره ی اشکی نمیریزد به او تهمت بی ایمانی میزنند...

اسمان به عزاداری مشغول است ان چنان اشک میریزد که جوی های خشک شهر پر شده اند.

ان کودک چتر ندارد و ان زن چتر زیبایی که گمان کنم قیمتش به کل لباس های بر تن کودک بیارزد.

و ان مرد که محکم سینه میزد در همان دم پسرش را تشویق مینمود

 که دیگران را بی انکه بشناسد پس بزند و مثلا غذای حسین را بخورد...

این بار هم به ان کودک غذا نرسید کودک نمیدانست دیگران برای چه میگریند؟

با انها کاری هم نداشت او فقط گرسنه اش بود.

صدای زن بلندتر مینمود و مرد محکم تر سینه میزد.

روضه خوان تشویق میکرد:افرین به عزاداران واقعی امام حسین!

از دور مردی نمایان شد و اسب سپیدش دیدنی بود.اما کسی او را ندید.

همه هم چنان میگریستند مرد هم به کسی توجه نکرد.غذایی به دخترک داد

که حتی بویش هم بی نظیر بود.دخترک خوشحال شد.با مرد خندید

و ننگ بی ایمانی بر پیشانی اش خورد...

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:47 توسط مونا| |

زیر چشمانم را به یاد اسمان اشنایی مان ابی کردم

سایه ی سبزی پشت افتاب چشمانم میزنم تا رنگ سیاه چشمانم بیشتر معلوم باشد

اخر میگفتی رنگ سیاه را خیلی دوست داری

داری میروی

میگویی حرف اخر را بزن

میگویم هیچ وقت دوستت نداشتم

دروغ میگویم

وسیاه میکنم وجودم را

همان رنگی که تو دوست میداشتی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 7:35 توسط مونا| |

از وقتی که رفتی٬ علی همه اش بهانه می گیرد.طفلک زبان هم ندارد بگوید دلش برایت تنگ شده است.

از وقتی که رفتی٬ دیگر برنامه های تلویزیون هم چرت و بی مزه شده اند دیگران می گویند جالب است اما من یکی از هیچ کدامشان خوشم نمی آید.

از وقتی که رفتی٬ جنس ها همه به درد نخور شده اند٬ لیوان های خانه دانه دانه می شکنند دیگران می گویند حواس پرت شده ام اما٬ خبر از جنس ها ندارند.

از وقتی که رفتی٬ همه آرام صحبت می کنند. آن قدر آرام که دیگر حرف هایشان را نمی شنوم. بقیه هم طبق معمول از من ایراد می گیرند که نیاز به سمعک پیدا کرده ام. دیگر پزشک ها هم چیزی سرشان نمیشود به من می گویند قند خونم بالاست با این قند های بی مزه هم مگر کسی قند خونش بالا می رود؟! شکر آن قدر بی مزه شده است که برای خوردن چای٬ نصف فنجان شکر می ریزم و مابقی اش را از چای پر می کنم و دیگران می گویند به فکر خودم نیستم. آخر چای تلخ به من نمی چسبد.

بگذریم؛ از وقتی که رفتی همه از کارهایم ایراد می گیرند و تو نیستی که بگویی من بهترینت هستم.

 

                                                                       از وقتی که رفتی...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 7:43 توسط مونا| |

ـسلام

ـسلام

ـچرا انقدر گرفته ای؟

ـاگه تو هم جای من بودی ٬حال من و داشتی.

ـ اخه  چرا؟

ـاینکه چرا نداره.ببینم مثل اینکه تو هم وضعت مثله منه٬کوری؟

من یه عمره که نمیتونم دنیا رو ببینم.

ـ اوا راست میگیا  من یه مدته از بس پای کامپیوتر نشستم چشام کم سو شده خوب شد یادم انداختی باید یه سر دکتر برم.

اما خوب تو که به قوله خودت یه عمره داری با این مساله دست و پنجه نرم میکنی باید عادت کرده باشی که!!

ـاره خوب اولش مثل این بچه های امروزی میگفتم نباید امیدمو از دست بدم٬اما یه نفر نبود بزنه تو سرم بگه امید کیلو چنده؟برو ببین نون تو چیه شکم زن و بچت رو سیر کن!!اخه کی الان واسه  این چیزا ارزش قایل میشه؟برو بزن تو کار بساز بفروش....

ـراستش توقع نداشتم از تو این حرفها رو بشنوم عجب ضد حال زدی بهم ٬من  میخواستم این مصاحبه پیام اخلاقی داشته باشه ها!!

بزار اینجوری ادامه بدیم

ببین لویی جان

ـ  هووووووووو چرا یهو دختر خاله شدی باهام؟بگو اقای بریل..

ـخوب بابا بی جنبه اقای بریل خودت خوب میدونی که این امید واهی زیادم برات بد نشد٬

حداقل تونستی خط بریل و اختراع کنی.

-راست میگی زیادم بد نشد ولی خوب یه کم که اختراعم از مد افتاد همه یادشون رفت که من کیم که هیچ حتی دوزار هم برام نصرفید...

اصلا میدونی چیه؟دست من از اول هم نمک نداشت نامردا جای دستت درد نکنه بهم

 میگفتن دیگه زیادی پررو شدیا منم اگه جای تو بودم و فقط از حس لمسایی استفاده میکردم سه سوت به ذهنم خطور میکرد که این کار و بکنم.

میبینی اونا حتی بلد نبودن لامسه رو درست تلفظ کنن!!

تازه جای تاسف این جا بود که نونوای محلمونم با اینکه خودش کور بود همین حرفها رو میزد.

منم بهش گفتم خوب تو چرا این کاروو نکردی؟

گفت چون دوست نداشتم مثل بعضیا خودمو به همه معرفی کنم!!!

ـخوب شاید بیچاره راست میگه...

یهو اقا لویی مثل مار گزیده ها از جا پرید و به سمتم اومد منم به سرعت پا به فرار گذاشتم.

نه بابا مثل اینکه ما ازین مصاحبه ها هیچی جز افسردگی گیرمون نمیاد..

یکی نیست بگه اخه نامرد تازه یه هفتس بعد ازون مصاحبه با گراهام بل یه کم به خودم امیدوار شده بودم..........

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:15 توسط مونا| |


Design By : Night Skin