تبليغاتX
مادر روحانی -


مادر روحانی



 فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟

 - نه. - مطمئنی؟

 - نه. - چرا گریه می کنی؟

 - دوستام منو دوست ندارن.

 - چرا؟ - چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن؟

 - نه.

 - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.

 - راست می گی؟

 - از ته قلبم آره

 دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو به دست گرفت و از اونجا دور شد...

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:49 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin